رنـــدیـــسفرصت شِمُر طریقهٔ رندی

روایت غالب و پیش‌بینی خودکامبخش

اگه اتفاقاتی که در حال رخ دادنه، از سوی جامعه اینجور تفسیر بشه که انقلابی در راهه، در این صورت اون اتفاقات چنین معنایی به خودشون می‌گیرن. مثال معروفش توی روانشناسی شناختی، سقوط…

اگه اتفاقاتی که در حال رخ دادنه، از سوی جامعه اینجور تفسیر بشه که انقلابی در راهه، در این صورت اون اتفاقات چنین معنایی به خودشون می‌گیرن. مثال معروفش توی روانشناسی شناختی، سقوط بازار بورسه. وقتی معامله‌گرها این ایده بین‌شون وایرال بشه که سهام در حال سقوطه، یکی‌یکی از بازار خارج میشن و خود همین عمل باعث سقوط بورس میشه. یعنی خود سقوط بورس به تفسیر معامله‌گرها از واقعیت بستگی داره، اینکه اتفاقات درحال رقم خوردن رو چجوری دارن برای خودشون معنادار می‌کنن و چه روایتی به روایت غالب تبدیل میشه. همون چیزی که توی علوم شناختی بهش میگن، پیش‌بینی خودکامبخش.

جنگ رسانه‌ای هم منطق مشابهی داره، رسانه‌ها تلاش می‌کنن روایتی رو به جریان اصلی بدل کنن تا عموم جامعه واقعیت رو اون شکلی ببینن و تفسیر کنن تا «متعاقبا» واقعیت به اون سمت و سو بره.

اون اوایل که خبرنگاری از ایلان ماسک پرسید راجع به اینکه خیلی از کارمندهای تسلا ول میکنن میرن اپل نظرش چیه، گفت، اپل، گورستان تسلاست. این یه تفسیر کاملا متفاوت از واقعیت ترک تسلا بود. یا چِ گوارا که میگفت شاید مرگ ما مقدمه‌ای بر آگاهی مردم باشد. تفسیر به‌کل دگرگونه‌ای از مرگ میداد، مرگ ابزاری برای آگاهی‌بخشی. مدل‌ذهنی آدم‌ها و طوری که واقعیت رو پردازش می‌کنن، به زندگی‌شون و اتفاقاتی که براشون میفته معنای متفاوتی میده.

ما حتی با گذشته هم به عنوان یه چیز ثابت و تغییرناپذیر برخورد نمی‌کنیم. چراکه تغییر گذشته (تفسیر متفاوتش) در جدیدی به روی آینده باز می‌کنه. برای اینکه اون آینده‌ای که محکوم به تجربه‌ش هستیم تغییر کنه، برمی‌گردیم به گذشته و اون رو طوری صورت‌بندی می‌کنیم، که امکان خلق یه آینده جدید بهمون بده. این کاریه که روانکاو هم توی اتاق درمان پیش می‌بره. گذشته، از یه منظر جدید طوری دیده می‌شه که دیگه پدر و مادر باعث همه بدبختی‌ها نیستن، یا ما دیگه اون آدم دوست‌نداشتنی جمع نیستیم. همین کار رو با تاریخ هم انجام می‌دیم. مثلا این روزها تلاش زیادی می‌شه گذشته (28 مرداد سال 1332) جوری پردازش مجدد بشه که دیگه در اون آمریکا شیطان بزرگ نباشه، چراکه بخشی از جامعه به این برآورد رسیده که فقط در این صورته که می‌تونیم از بن‌بست فعلی رها بشیم.

هافستادر میگه، معنا یه جای خاصی درون محتوا قرار نداره که ما صرفا باید کشفش کنیم. یعنی اینجور نیست که وقتی یه قطعه موسیقی می‌شنویم و خیلی برامون معنادار و حس‌برانگیزه، دنبال اون نت‌هایی که اون معنا درونش پنهانه بگردیم تا پیداش کنیم.

تا اینجا فهمیدیم که انسان می‌تونه به واقعیت معناهای جدیدی بده و حتی بر اساس اون معانی، واقعیت‌های جدیدی رقم بخوره. اما حالا که معنا ثابت نیست و جای خاصی درون محتوا قرار نداره، پس کجاست؟ و از کجا میاد؟