مرگ خدا و مرگ فرد
تا قبل از علم مدرن، ایده غالب این بود که «خدا خودش گفته که همه چیز رو برای انسان آفریده، پس ما مرکز عالمیم». ولی از زمان دکارت تا نیچه، دستاوردهای علمی طوری پیش رفت، که زمینه بر…
تا قبل از علم مدرن، ایده غالب این بود که «خدا خودش گفته که همه چیز رو برای انسان آفریده، پس ما مرکز عالمیم». ولی از زمان دکارت تا نیچه، دستاوردهای علمی طوری پیش رفت، که زمینه برای اعلام مرگ خدا کاملا فراهم شد. اما پیامدش این نبود که «انسان دیگه مرکز عالم نیست»، بلکه ایده غالب این شد که «حالا که خدا مرد، خودمون خدایی میکنیم».
فلسفه لیبرالیسم، روی این فرض سواره که انسان، یه موجود عقلانی با اراده آزاده. همه قوانین و حقوق بر همین اساس تنظیم شدن و اقتصاد بازار، بر همین اساس کار میکنه. اما پیشرفتهای علمی توی قرن بیستم و مخصوصا در علوم شناختی، بهمرور این فرضیات رو زیر سوال برد. سروکله روانشناسان شناختی و اقتصاددانهای رفتاری مثل دنیل کانمن پیدا شد، که نشون دادن انسان تا چه حد موجودی غیرعقلانی و پر از سوگیریهای شناختیه.
این روند مرکززدایی از انسان از اواخر قرن بیستم شدت بیشتری به خودش گرفت و الان به نقطهای رسیده که بیولوژیست و نوروساینتیستِ آمریکاییِ شناختهشده، رابرت ساپولسکی، توی کتاب اخیرش که به محتوم ترجمه شده، عملا مرگِ «فرد» رو اعلام میکنه. یعنی پایان افسانهی اراده آزاد. حرف ساپولسکی اینه که، هر تصمیمی که یه فرد میگیره خارج از اختیار خودشه، زنجیرهای از روابط علی و معلولی که از روز ازل تا الان ادامه داشته، منجر به این میشه که شما در یه لحظه خاص در زمان حال، تصمیم بگیرید وارد بازار بورس بشید، یا با همکارتون یه دعوا راه بندازید. ساپولسکی میگه همهی پردازشهای نورونی داخل مغز، صرفا تحت تاثیر مجموعهای از عوامل داخل بدن مثل تغییرات هورمونی و تاثیرات ژنتیکی، تا عوامل بیرونی مثل مشاجره دیروز شما با همسایه، قسط پرداختنشده ماه جاری و... هست. همه چیز به شکل زنجیروار، وضعیت اون لحظه رو به سمتی میبره، که تصمیم لحظه بعد رو شکل میده.
محتوم، در حال حاضر یکی از جدیترین موضعگیریهای طبیعتگرایان درمورد آدمه. در ادامه و قبل از اینکه این فصل تموم بشه، با یه موضعگیری مهم دیگه هم از طبیعتگرایی آشنا میشیم.